در شانزده سالی که کار خبری کردم، روزهایی بوده که پای حرفهای مصاحبهشوندهها نشستم و از مسایل و دغدغههای آنها شنیدم.
اما همیشه اینطور نبوده. گاهی هم میان همان گفتوگوها، بغضی نشسته که سنگینتر از کلمات بوده. اشکهایی که سعی کردهام پنهانشان کنم، اما نتوانستم.
دیروز یکی از همان روزها بود…
وقتی مقابل بازماندگان ناوشکن دنا نشسته بودم؛ همان ۳۲ نفری که بدون اینکه بدانند مأموریتشان چگونه به پایانش میرسد، در صحن امام رضا (ع)، پای حرفهایشان که نشستم، مردانی را میدیدم که شانههایشان از گریه میلرزید؛ مردانی که هرکدام داغی را حمل میکردند که هنوز تازه بود؛ آن لحظه دردناکشان را مرور میکردند، اسامی دوستانشان را آهسته میگفتند و جای خالی کسانی را که دیگر کنارشان نبودند، با سکوت پر میکردند.
فرمانده ناو وقتی حرف میزد، صدایش شبیه صدای پدری بود که بچههایش را از او گرفته باشند. غم و اندوه فراق فرزندان این آب وخاک در چهرهاش موج میزد؛ مدام میپرسید من جواب خانوادهها را چه بدهم؟
حرفهایش نه دستور بود، نه گزارش؛ دردِ مردی بود که هنوز خودش را در آن شب جامانده میدید.
هرکدامشان زخمی داشتند—نه فقط از موج و آتش—از آن چیزی که بر دلشان مانده بود؛ زخمی که اسمش جنگ است. زخمی که نه پانسمان میفهمد، نه مرخصی، نه گذر زمان.
وقتی آنها از عزیزانی میگفتند که کنارشان نیستند، وقتی اشک از روی گونههایشان جاری میشد، با خودم فکر میکردم چقدر آرزو کردهام روزی برسد که قلم ما مجبور نباشد از این دردها بنویسد؛ از رفتنهایی که بیخداحافظی اتفاق میافتد، از دلهایی که همیشه چیزی ناتمام در آنها جا میماند.
امروز فقط میدانم که این روایتها را باید با احترام شنید. این اشکها را باید باور کرد؛ و امید داشت—از ته دل—که روزی برسد که ما خبرنگارها مجبور نباشیم داغها را گزارش کنیم.
روزهایی که خبر، فقط خبر باشد؛ نه روایت دلهایی که جنگ بر آنها تحمیل کرده است.
نظر شما